k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

- مولانا

k£Եαßη£ʋĪʂ
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۹۷، ۲۳:۵۲ - موزیلاگ ..
    (:
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۲۲:۲۱ - 💟عکس کده💟
    💟
نویسندگان
۰۸ خرداد۲۳:۱۳



 

کوتاه، مثل زندگی(داستانک های دلنشین)- طاهره درویش


«......... می خواست سایبان و تکیه گاه زندگی او باشه، اما اونقدر خودش رو پایین آورد و او رو بالا برد که دیگه فاصله ها فرصتی ندادن تا هر کدوم، همدیگه رو ببینن!
حیف! دیر دونست که عشق، خواری نیست.» ( متن کامل از داستان دوستی.)/ص11/




واگویه:


[ نام؛ یا شاید، طراحی جلد و صفحات. یا اگر بخواهم روراست باشم، کوتاهی داستان ها؛ و کم صفحه بودن کتاب، در آن زمانی که واقعا فرصتی برای رسیدگی به اعمال غیری، چون کتابخوانی نداشتم، مرا جذب این کتاب کرد. همان زمان که می خریدمش می دانستم که دست کم نمی توان این کتاب را در جرگه ی کتب عامه پسند قرار داد اما، انصافا  برخی از داستان هایش، فارغ از استفاده از کلمات نادرست در مکان نادرست، می چربید به نخریدن و نخواندنش. اصولا معتقدم، که باید هر کتابی را حداقل - یک بار- خواند.]


کوتاه، مثل زندگی عنوان کتابی با نویسندگی طاهره درویش، نویسنده ی هنرور و عزیز کشورمان است.
این کتاب که در سبک کمینه- موجَز- یا به عبارت امروزی ها مینیمال نوشته شده است، توسط انتشارات تالیا، نخستین بار در سال 1391 در تهران، در 40 صفحه و با تیراژ 1100 نسخه  به چاپ رسیده
 و انتشار یافته است.

کوتاه، مثل زندگی دارای 36 داستان کوتاه و چند جمله ای است که به ساده ترین شکل ممکن روایتگر جزئی از اجزای 36 داستان مجزا و متفاوت اند.

به سختی از صخره سنگی بالا رفت. می خواست پرواز کنه، مثل پرنده ها، نوک صخره ایستاد. به پایین نگاه کرد و لحظه ای از ارتفاع زیاد آن ترسید؛ اما بالاخره گفت: باید پرواز کنم. و آنگاه پرید. دست هایش را مثل بال پرنده ها تکون تکون داد.
اما هر چه بیشتر بال می زد، با سرعت بیشتری سقوط می کرد. به پایین نگاه کرد و در همان لحظه بزرگترین کشف زندگی اش رو کرد؛ او پا داشت و می تونست راه بره، دست هایش هم برای پروز ساخته نشده بودن.
این رو فهمید، اما خیلی دیر شده بود. فقط یک متر تا زمین فاصله داشت./متن کامل داستان پای پرواز، ص33/


این مجموعه داستان، به قولی یک اکیپ یا گروه داستانیِ مینیمالیسم و نیمه نوین - شاید از جهت کم بهرگی کشورمان از این سبک یا کم شماره بودن عینک نویسنده ی این اثر- محسوب می شود که در جای خودش، حرکت جالب توجهی است اما جدا از این موضوعات، کوتاه، مثل زندگی نیز همانند هر کتابی اشکالات خاص خودش را داراست.
اشکالاتی که ممکن است در برابر یک مخاطب و یک خواننده، طبیعی، معمولی و تا حدی کم اهمیت و در برابر مخاطب و خواننده ی دیگر یک نکته ی منفی بزرگ جلوه کند.
این کتاب فارغ از سبک خاصی که نویسنده اش سعی کرده در تمامی داستان ها از آن بهره ببرد، از باب نگارش، بهره گیری از لغات کلیدی که بار معنایی و گاه آوایی داستان را بر دوش می کشند، حروف اضافه و گاه افعال، فقیر و کم بهره است؛ و در این امر با کمال تاسف، جای هیچ شکی وجود ندارد. طاهره درویش در این کتاب بیش از اینکه به سبک نگارشِ داستان ها و بکار گیری واژگان، لغات و افعال مناسب پرداخته باشد، متاسفانه یا خوشبختانه، فقط و فقط به اصل روایت، که به دلیل بی توجهی به نکات ذکر شده حالتی گاه از شکل و وجه افتاده دارد پرداخته است.
بخشی از متن کتاب:

دمدمای غروب کنار یه ده قشنگ، توی دشت سرسبز یه مردی وایساده بود، مناجات می کرد؛ رو به آسمون کرد و گفت: خدایا خودتو به من نشون بده. یه دفعه یه ستاره دنباله دار از اینور آسمون به اونور آسمون پر کشید.
طرف که تو باغ نبود گفت: خدایا با من حرف بزن.
یهو صدای چه چه یه بلبل سکوت دشت رو شکست، ولی باز هم گفت: خدایا لااقل یه معجزه نشونم بده.
یه دفعه صدای گریه یه بچه که همون وقت به دنیا اومده بود، دشت رو گرفت.
یارو اما، بازم نگرفت.
گفتش لااقل دستتو بذار رو سرم.
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد و گذاشت رو سر اون مرد. مرد که حوصله ش سر رفته بود با دستش پروانه سفید خوشگلی را که رو سرش نشسته بود پر داد و رفت./متن کامل داستان آثار، ص8/

حروف اضافه در جایگاه خودشان بی معنا و واژگانی که دارای سبک و قشای رسمی اند با واژگان گفتاری و غیررسمی توام اند.
گاه موضوعِ برخی داستان ها مستتر و پوشاننده ی این جزئیاتِ کماکان مهم و اساسی هست؛ اما گاه و در برخی از داستان ها، هیچ پوشینه ای بر این نکات وجود ندارد.
طاهره درویش در این اثر گویا گذری نیز بر اشعار امروزی داشته است. به گونه ای که برخی از داستان ها به طرز جالبی آهنگین و به دکلمه گویی نزدیک اند. واژگانی به خودی خود بی وزن [که در یک متن ادبی طبیعی است]؛ و در امتداد یکدیگر.
بخشی از متن کتاب:
حرف زدم، نگاهم کرد.
حرفام تموم شد،
بازم فقط نگاهم کرد.
از حرفام پشیمون شدم./متن کامل داستان حرف، ص28/
؛

-دیر اومدی
-نه، تو زود اومدی
-زود اومدم که بیشتر تو رو ببینم.
-پس خیلی دیر اومدم، منو ببخش./متن کامل داستان تاخیر، ص27/
نویسنده ی این اثر اگر قرار بوده که از این سبک یعنی کمینه گرایی در نوشتن داستان ها بهره ببرد، انگار گاهی بر طبق یک اشتباه سهوی، این قرار را فراموش کرده است.
متاسفانه این گسست واژگانی را حتی تا اتمام کتاب و انتهای مطالعه ام حس می کردم. ویرایش نامناسب و استفاده از لغات ناهماهنگ در جایی که سبب حذف ساختار داستان ها می شد...
حس می کنم این کتاب و برخی اجزایش به تفسیر و تحلیل و توضیح بیشتری برای درست به انتها رسیدن نیازمند بوده اند. و به نظرم وجود این نکته است که مانعی بر سر راه خوش فرجامی این اثرِ حداقل برای من جالب و دوست داشتنی بوجود می آورد. [یادم رفت این را بهتان بگویم که نویسنده ی این معرفی نامه، تا حد زیادی به بیماری مانیا، یا شیدایی افراطی  به هرگونه کتاب، دچار بود!]. اما هر کتابی، بالاخره باید یک محسنات و به زبان ساده: یک خوبی هایی داشته باشد...

"عنوان ساده و بی آلایش این کتاب که یکی از اساسی ترین اکتشافات قرن را یعنی کوتاه بودن حیات - در کمال سادگی- به ما گوشزد می کند، به جد عنوان برحقی است و جای دارد در اینجا به دیالوگ ماندگار و کوتاهی -مرتبط با موضوع فوق- اشاره کنم که می گوید: خوشمان آمد!.
داستان پردازی و ظرافت روایت های برخی از اجزای این کتاب و در نهایت ضربه ی کاریی که ما را به هر چیزی که اطرافمان است، هر چیزی که می دیده و ندید می گذاشته ایم، دقیق و نکته بین می کند؛ یکی از چندین و چند محسنات این کتاب به شمار می رود."
بخشی از متن کتاب:
مرد تازه دیروز زن رو پیدا کرده بود.
اما امروز اون رو تو یه مهمونی کوچیک میون عطرها و رنگ ها گم کرد./متن کامل داستان گم کرده، ص26/

این موضوع گاه در برخی داستان ها آنچنان نمود پیدا می کند که سوار و غالب بر غلط های املایی و بکار گیری واژگان و الفاظ نادرست می شود. البته قرار نیست بترسانمتان و یا اینکه از خواندن کتاب فراری تان بدهم - که اگر این چنین باشد، خدا هرگز مرا نبخشاید-؛ بوده اند داستان هایی که در پی چند کلمه ای بودنشان به هیچ غلط املایی و مشکلی برنمی خورید. و به قول معروف و عامیانه: از خواندن شان تازه خیلی هم کیفور می شوید.
بخشی از متن کتاب:
شیشه شکست و سنگ درون اتاق افتاد.
سنگی که شرمنده بود از کار سنگ انداز./متن کامل داستان شرم، ص 31/

من زیاد مینیمال نمی خوانم. پس باید بگویم که در یک تعریف ساده این کتاب صرفا کتاب "خوب"ی بوده است. برای تصریح این موضوع، صراحتا نکته و یا صفت دیگری به ذهنم نمی رسد.
نمی توانم ادعا کنم که  این کتاب بهترین کتابی است که در طول این سال ها خوانده ام اما می توانم بگویم که برخی از داستان های این کتاب - منهای شکالات- ، جزء خواندنی ترین و لذتبخش ترین متونی بوده اند که تا به حال خوانده ام.
طاهره درویش انگار توی برخی شان خودش را جای یک عکاس خبره نهاده و فرض کرده و پس از تهیه ی عکس و تصویری دقیق از یک پرتره در نمایی کاملا بسته و کلوزآپ، آن را به دقت توصیف کرده و به رشته ی تحریر درآورده است.

در ضمن، مخاطبان این اثر می بایست گروه بزرگسالان باشند یعنی نوجوانان و جوانان.


 به هر جهت و به هر حال، با تمام نکات مثبتی که در کتاب یافته و سعی کردم برایتان ذکر کنم و از قلم نیندازم، در خوانش این اثر و حتی زمانی که آن را به پایان بردم عدم وجود چیزی را حس کردم. مثل دونده ای که هر چه می دود به خط پایان نمی رسد چون، برگزار کنندگان مسابقه،  خط پایان را فراموش کرده و جا انداخته اند.

از نکات مطرح شده در کتاب که بسیار می پسندمش:

- می تونی بدون اینکه کسی با خبر باشه، در دل دنیایی برای خود بسازی و در اون زندگی کنی./از متن داستان درد، ص4/
- پیش ترها آنها دو نفر بودن؛ با دو سایه. و حالا به اعتبار عشق، دو نفرند با یک سایه./متن کامل داستان اعجاز، ص15/


این کتاب را به تمامی افرادی که صرفا دوستدار سبک مینیمال اند و کُل خوانی برایشان بیش و پیش از جزء خوانی اهمیت دارد توصیه می کنم.

*راستی؛ می دانم که متوجه ی سهوی نبودن غلط های املایی در برخی جاها شده اید. و می دانید که من هم حواسم بهشان بوده. پس نه کار من است. نه دستم. و نه آستینم!.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن1:کوتاه، مثل زندگی(داستانک های دلنشین)/تهران، نشر تالیا،چاپ اول،1391/تیراژ 1100 نسخه/36 داستان/40 صفحه/
پ ن2: قیمت کتاب 2000 تومان ناقابل است.
پ ن3: نمره ی بنده به این کتاب 2 از 5 است.

 

ROHAM | ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۳

KETABNEVIS

ketabnevis

ادبیات داستانی ایران

انتشارات تالیا

داستان کوتاه

داستانی

طاهره درویش

مجموعه داستان

کتابنویس

کم صفحات

نظرات  (۲)

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۸ امید حمزه نژاد
خیلی خوب بود
پاسخ:
سلام و درود بر شما.
متشکر و ممنونم منباب نظر سازنده تان.
پاینده باشید.
وبلاگ قشنگی دارید
با مطالب زیبا و جالب
موفق باشید
پاسخ:
سلام و درود بر شما.
متشکرم.
امیدوارم همین طور باشد که می فرمائید.


پاینده باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی