k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

- مولانا

k£Եαßη£ʋĪʂ
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۹۷، ۲۳:۵۲ - موزیلاگ ..
    (:
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۲۲:۲۱ - 💟عکس کده💟
    💟
نویسندگان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان بلند» ثبت شده است

۲۵ تیر۲۲:۳۴


 

قتل حساب‌شده - ویتولد گُمبروویچ


«به‌زانو در دو قدمی آن جنازه که اولین چیزی بود که امکان لمسش را داشتم، به پتویی زل زده بودم که با دقت تا محل اتصال بازوها و دست هایی که پرهیزگارانه روی‌هم گذاشته‌شده بودند، کشیده شده بود. در ظرفِ پای تخت، گل بود و در حفره‌ی بالش، چهره‌ی رنگ‌پریده خودنمایی می‌کرد. به گل‌ها نگاه کردم، بعد دوباره به‌صورت متوفی، اما به ذهنم چیزی خطور نکرد جز این فکر مصرانه و سرسخت که آن صحنه ساختگی بود، مثل یک نمایش. انگار همه‌چیز با طراحی چیده شده بود: آن‌طرف، جنازه‌ای مغرور و دست‌نیافتنی که چشمان بسته و بی‌تفاوتش به سقف دوخته‌شده بود، با بیوه‌ی گریان در کنارش، و این‌طرف، من، یک بازرس، زانوزده، شبیه سگ خطرناکی که بهش پوزه‌بند زده‌اند.»/ص28،29/

ROHAM | ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۴
۱۶ تیر۲۰:۲۲




اعترافات مردی چنان دیوانه که با حیوانات می‌زیست-چارلز بوکوفسکی



«با اتوبوس به بخش خیریه ی بیمارستان می رفتم و همان طوری هم برمی گشتم. بچه های توی اتوبوس به من خیره می شدند و از مادرهاشان می پرسیدند: «اون آقاهه چشه؟ مامان، چه بلایی سر صورت اون آقاهه اومده؟» و مادرشان هم ساکتشان می کرد،  هیشششششش! آن "هیشششششش" از هر توهینی بدتر بود!».
/ص11،12/

ROHAM | ۱۶ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
۰۱ فروردين۱۷:۲۱



 

میمون شیناگاوا-هاروکی موراکامی


«گاهی وقت ها در بیاد آوردن اسم اش مشکل داشت. معمولا این اتفاق زمانی می افتاد که به طور غیرمنتظره اسمش را می پرسیدند. مثلا وقتی در یک بوتیک می خواست آستین لباس هایش عوض شود، وقتی خانم فروشنده از او می پرسید: "اسمتان چیست؟" یکباره ذهنش خالی میشد. تنها چیزی که آن لحظه به ذهن اش می رسید، این بود که گواهینامه رانندگیش را برای یافتن اسم اش بیرون بیاورد و این برای کسی که با او در حال حرف زدن بود، بسیار عجیب بنظر می رسید. حتا اگر پشت تلفن هم این اتفاق می افتاد، سکوت ناشیانه ای که او برای وارسی کیف اش بوجود می آورد، برای کسی که آن طرف خط بود، عادی به نظر نمی آمد.» /ص5/

ROHAM | ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۱
۲۸ اسفند۱۰:۳۲




کینو-هاروکی موراکامی
 

«مرد همیشه روی دورترین صندلی از صندوق می نشست. وقتی کاری نداشت به آن بار می رفت و حالا تقریبا همیشه بیکار بود. بار اغلب خلوت بود و آن صندلی، رنگ و رو رفته ترین و ناراحت ترین صندلی بار بود...کینو اولین روزی که مرد به بار آمد را در ذهنش تداعی کرد. بلافاصله ظاهرش مورد توجه کینو قرار گرفت. سر تراشیده ای که به آبی می زد، شانه های پهن، اشتیاق و گرما در چشمانش، گونه های برجسته و پیشانی بلند. به نظر سی ساله می آمد و حتی در روزهای غیربارانی، بارانی بلند خاکستری می پوشید.»/ص5/

ROHAM | ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۲