k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

- مولانا

k£Եαßη£ʋĪʂ
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۹۷، ۲۳:۵۲ - موزیلاگ ..
    (:
  • ۲۲ تیر ۹۷، ۲۲:۲۱ - 💟عکس کده💟
    💟
نویسندگان
۱۴ خرداد۲۰:۱۸




قصه هایی از برف و هندوانه - محمود افشاری



«هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی رخ داده است. ابری سیاه و سترون بر فراز شهر بود و هوا چنان رو به سردی می رفت که تا یک ساعت دیگر بخار پشت شیشه ها یخ بست. چاره ای نداشتیم جز آن که پای تلویزیون بنشینیم و اخبار را از قاب شیشه ای دنبال کنیم، اما هیچ کس توضیحی منطقی برای این رویداد غیرمنتظره نداشت. تنها چیزی که همه بر سر آن توافق داشتند این بود که آن روز صبح مثل همیشه خورشید طلوع نکرده است! شب سی ام آذر ماه هنوز تمام نشده بود که برنامه های رادیو و تلویزیون هم قطع شدند...»
(بخشی از داستان به رنگ هندوانه)/ص63/



واگویه:



[کتاب ها هم - بو- دارند. بله درست خوانده اید؛ بو. راستش را بخواهید این را تا همین چند وقتِ پیش خودم هم نمی دانستم.
یعنی درست یک ماه قبل؛ یا شاید هم دورتر. اما حالا که فکرش را می کنم همه چیز دستیگرم می شود. از دو یا سه یا شاید هم چهارسال پیش بود که شروع کردم به شنیدن بوی کتاب ها. یعنی درست همان زمانی که با یک کاغذ خط خورده ی چرک و چروک، انگار که چیزی را گم کرده باشم، وول می خوردم لای قفسه های کتاب. درست همان موقع بود که بوی کتاب به مشامم رسید. آن هم نه هر کتابی و هر بویی. نه بوی درخت و نه بوی کاغذ بازیافت شده و نم کشیده...یک چیز دیگر؛ ورای آن بوها. درست شبیه بوی مت آمفتامین و ترامادل. همانقدر شدید... همانقدر سُکرآور. یک ماه پیش هم انگار همین اتفاق برایم افتاد. باورتان می شود؟. مثل اینکه از بوی عطر ملیح و خوشی عاجز شده باشم، مثل اینکه مویم را مثل پرِ سیمرغ آتش زده باشند و بویش یا دست کم دودش به من رسیده باشد، یک راست رفتم سراغ یکی از چندین و چند قفسه ای که داشتم مترشان میزدم. دست بردم و... در یک آن... برداشتمش. و مشامم را، و تمام ریه هایم را از عطر خوشش پر کردم. بعدش چشمم خورد به اسمش و اسم نویسنده. همان لحظه شیرینی و دلپذیری اش را لای دندان هایم حس کردم. شیرینیی به مانند اسمش...برف و، هندوانــــــــه.
* نکته: [ نویسنده ی این واگویه، در کمال تاسف به افیون و تریاق اعتیاد مبرم، شدید و بعید داشت. محال نیست که این نوشته ها نیز حاصل و نتیجه ی ذهن مریض و تاثیرات نئشگی و سرخوشی های پس از خماری اش، بوده باشد.(!)
کسی چه می داند؟... ]


 

همانطور که از ظواهر امر و از اسم اش پیداست، مجموعه داستانی ست با طعم برف و هندوانه. همین قدر خُنُک [سرد] و شیرین. محمود افشاری تدوین، تالیف وثبت کتاب و انتشارات قطره در تهران وظیفه ی چاپِ کتاب - به نحوِ احسنت- را برعهده داشته است. این اثر نخستین بار در سال 1392، با تیراژ 500 نسخه، در 92 صفحه و 7 داستان به  چاپ رسیده است.


 

- مروری بر گزیده داستان های این کتاب به اختصار:



 

برآمدن دهکده:



 

داستان در رابطه با اکتشافات  قرون اخیر و قدم نهادن انسان بر روی کرۀ ماه و جزئی از تحقیقات و بررسی های پس از آن است. البته نه از جنبه ی مهندسیِ ماجرا؛ این صرفا یک داستان است.
* تمام اتفاقات و حوادث و رخ داد ها، همه و همه، در نظرم دلچسب و خواندنی جلوه کرد. دوستش می داشتم.
- نمره ی من به این داستان - برای ارزیابی بهتر- 3 از 5 است.
بخشی از متن داستان:
قرار بود پایگاهی برای زندگی پنج هزار نفر روی ماه تاسیس کنند که کاملا خودکفا باشد. یک چرخه ی زیستی کامل که بتواند غذا، اکسیژن و دیگر نیازهای ساکنینش را فراهم کند. برای این کار لازم بود قبل از هر چیز موفقیت شان را بر روی زمین ثابت کنند، به همین دلیل نمونه ی کامل پروژه را روی زمین ایجاد کرده بودند. گنبدی بود مشبک و از جنس شیشه، که ساختش دو سال طول کشیده بود و از یک شهر کوچک با معماری زمینی به علاوه ی ده ها مزرعه و گلخانه ی کوچک و بزرگ تشکیل می شد. نتیجه ی آن فضای سبز انبوهی بود که یک جنگل واقعی را زیر گنبد ایجاد کرده بود... پنج هزار داوطلب برای یک سال زیر گنبد زندگی می کردند و گنبد به لحاظ فیزیکی از هر نوع ارتباطی قرنطینه بود. قرار بود زندگی در این حباب شیشه ای شبیه به زندگی روی زمین باشد.../ص10/



 

دایانوم:



 

این داستان، روزهایی از زندگی چند حیوان تکامل یافته و به قولی باهوش را روایت می کند. حیواناتی که روی دو پا می ایستند.
راه می روند؛ و حرف می زنند.
* انصافا تقدیمی زیبایی ست: به دربندان اشرف مخلوقات؛ چنین داستانی، نباید که زیبا باشد؟.
- نمره ام به این روایت 2.5 از 5 است.
بخشی از متن داستان:
وقتی بوتیماری خورده نان هایی را که بچه ها برای اردک ها می ریختند کش رفت و با آن ها برای ماهی های دیگر تله گذاشت، یا ماهیانی که به خشکی روی آورده بودند و آب شش های شان با شش جا عوض کرده بود؛ هیچ کس جدی شان نگرفت. اما در کم تر از صد سال اتفاقاتی روی داد که ناچار همه ی انسان ها را مجبور کرد تا گونه های باهوش جدیدی را در کنار خود قبول کنند - تکامل یا خورده شدن سیب دانش- اتفاقی است که افتاده بود./ص23/

 



کدوی براتیگان:



 

در رابطه با شعبده بازی ست که می خواهد یکی از بهترین شعبده و چشم بندی های تمام عمرش را اجرا کند. آن هم نه روی زمین، بلکه روی ماه. گویا می خواهد به اسطوره ای بدل شود، افسانه ای و جاودان...
* می پسندمش. بسیار می پسندمش.
- نمره اش به عقیده ی من 3.5 از 5 است. روایت قابل تاملی ست.
بخشی از متن داستان:
او با لباس فضانوردی اش هم چون دلقک ها خود را به پای چشمه، یا بهتر است بگوییم جایی که در آن باریکه ی آب به بیرون می تراوید، رساند. کنار آن زانو زد و خم شد؛ جوری که انگار می خواهم آب بنوشد. بعد دستانش را به طراف محفظه ی محافظ سرش برد... قلب های مردم در حال ایستادن بود، او چه می خواست بکند؟!... هیچ کس نمی توانست باور کند، تا لحظاتی دیگر قوانین اثبات شده ی فیزیک زیر سوال می رفت!. یک فشار دیگر، و محفظه این بار باز شد و کاملا به کناری رفت... هیچ بادی موهایش را تکان نمی داد، بر زمین چهار دست و پا شد و با عجز و ناتوانی دهانش را به سمت آب برد تا جرعه ای از آن بنوشد. هم چون موجودی مفلوک بر سطح ماه دست و پا زد و برای آخرین بار با چشمان شرارت بارش که خون در آن ها دلمه بسته بود به دوربین خیره شد./ص84/


اگر بخواهم با خودم و خودتان روراست باشم، باید بگویم که:
قصه هایی از برف و هندوانه - در ساده ترین تعریف - الحق اثری ست دقیق و ریزبینانه. روایات، و ساده تر بگویم؛ قصه ها، ساده فهم، روان و خوانا هستند اما نمی شود این سه اصل را به بد تعبیر کرد و از نقوص این کتاب دانست که بلعکس، به عقیده ی بنده، قصه هایی از برف و هندوانه چونانکه محمود افشاری در جزء آغازین کتاب آورده است، از ابتدایی ترین و اولین داستان های این مولف و این نویسنده ی جوان و خوش قلم ایرانی به شمار می رود، که برای شروع، استارت و آغاز معقول و مناسبی است.
محمود افشاری در داستان های این کتاب بسیار محسوس و ملموس، دست روی موضوعاتی نهاده که عوام معمولا در چنین شرایطی به کنایه می گویند: به عقل جن هم نمی رسد.
یا حداقل، کم تر بهشان پرداخته شده و راجع بهشان قلم زده شده است.
این اثر در بین کتب هم رده و هم طراز خود - به عقیده و نظر من- از جایگاه خوبی برخوردار است.
البته نمره اش در گودریدز هم مزید بر علت و تایید کننده ی این موضوع هست.
حس می کنم که کتاب می بایست مبتنی بر ریزه عقایدِ - از جهت دربرگیری داستان ها- نامحسوسِ نویسنده نوشته شده باشد که عموما بخش های قابل توجهی را دربرنمی گیرد. همانطور که پیش از این خدمتتان عرض کردم، قصه هایی از برف و هندوانه یک مجموعه داستان است؛ یک مجموعه داستان ایده آلیست که داستان های آن گاه توام با وهم و خیال اند. اما متاسفانه و یا خوشبختانه بُعد روایی و داستانی این کتاب آنقدری غالب و چیره بر متن روایات بوده که این اثر را از چاه عقیده و تئوری نویسی و امثالهم بیرون براند.

بنابراین می توان گفت: قصه هایی از برف و هندوانه، کتاب عقیدتی ای نمی تواند باشد.

 

مولف به غیر از جزء کوچکی از کتاب - که غالبا در آن مشاجره و یا گفت و گویی بین افراد درگرفته و رخ داده است - سبک رسمی پیشه کرده و از این حیث هیچ گونه قصور و یا اشکالات املایی و واژگانی در کتاب مشاهده نمی گردد و یافت نمی شود.
مخاطبان این کتاب، فارغ از سن و سال و جنس و عقیده شان می بایست در اولین قدم، از علاقه مندان به کتب روایی و داستانی بالاخص مجموعه داستان بوده باشند. بقیه اش یک کمی فرمالیته است و شخصی و درونی و برطبق عقیده و اعتقاد افراد.

 

شاید برایتان اتفاق افتاده باشد که گاهی کتابی را - خواه داستانی- روایی؛ خواه زندگینامه و...- خوانده اید اما پس از اتمام یک پارت و یک بخش از آن احساس عدم کرده اید. احساس کرده اید که کتاب نمی بایست اینجا و در این زمان و مکان به نهایت یک بخش برسد. بهتان این وعده ی میمون و خوش را خواهم داد که در این کتاب از این خبرها نباشد. محمود افشاری بدون اغراق و گشاده گویی تمام داستان ها را در یکی از بهترین مکان ها، زمان ها و حالات ممکن به اتمام رسانده است. مفاهیم در این کتاب به خوبی تعریف و به هر نکته به حد نیاز و به اندازه و به میزان پرداخته شده است.
پاورقی ها هم در جای خودشان کمک کننده اند.

اغراق را در بعضی نکات خوش ندارم، در معرفی- نقد ها هم؛ که حقیقتا خواندن این کتاب یکی از لذتبخش ترین تجربه هایم در مطالعه ی کتاب هایی با این سبک و سیاق بوده است.

من به یک جمله ی معروف معتقدم که می گوید: همیشه و صرفا، اولین ها جزء بهترین ها نیستند.
اما این کتاب یعنی قصه هایی از برف و هندوانه تا حدودی نقیض این عبارت بوده و از قانون آن پیروی نمی کند.


یکی از جملات خواندنی [تر] این کتاب:

- در یکی از داستان های این اثر تحت عنوان کدوی براتیگان، یکی از اشعار این شاعر فقید - ریچارد براتیگان - آورده شده است که به شخصه از خواندن آن بسیار لذت برد:

[ این روزها انسان ها بر روی ماه گام می زنند
و رد پاهای شان را مثل کدو
روی آن دنیای مرده می کارند.
در حالی که
روی همین زمین زنده
در سال بیش تر از سه میلیون نفر از گرسنگی می میرند.] /ریچارد براتیگان-کدوی ژولورن/ص 85/.

 

این کتاب را به دوست داران کتب داستانی، به خصوص مجموعه داستان، و به ساده خوانان و ساده پسندان عزیز توصیه می کنم.
مطمئن باشید که از خواندنش ضرری به احوالتان نمی رسد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن1:قصه هایی از برف و هندوانه/ تهران، نشر قطره، چاپ اول،500/1392 نسخه/92 صفحه/7داستان/
پ ن2: قیمتش 4000 تومان است. زیاد نیست که بشود به بهانه ی ارزش افزوده و رکود و تورم یک چیزی رویش کشید.
پ ن3: نمره ی این کتاب از نگاه گودریدز 3 از 5 بوده ست؛ من و گودریدز هم نظر ایم.

ROHAM | ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۸

KETABNEVIS

ketabnevis

ادبیات داستانی ایران

انتشارات قطره

داستان کوتاه

داستانی

مجموعه داستان

محمود افشاری

کتابنویس

کم صفحات

نظرات  (۸)

سلام رهام ،این نوشته ی نامفهوم هدر وبلاگت تو حلقم ...
پاسخ:
سلام و درود بر شما.
اگر منظور تان نام وبلاگ و واژه ی شکسته نویسی شده ی [k£Եαßη£ʋĪʂ] است، که باید خدمتتان عرض کنم، که دوست عزیز بیرون آمدن از این ابهام تنها به نیم نگاهی به عبارت بخش زیرین نام وبلاگ بسته است و بس.
راستی، عبارت اشاره شده این چنین است : /کتابنویس: کتاب بخون، کتاب بنویس/.
ممنون و متشکر منباب نظر و عقیده ی جالب و سازنده تان.

- و یک توصیه ی دوستانه: هرگز به خودتان سخت نگیرید و ستم روا ندارید.

"پاینده باشید."
بقول امیم حیایی تو ساخت ایران:
بابا غلاااااام اون علم و سواتتم...
پاسخ:
خواهش می کنم جناب مدیر.
این از لطف و محبت شماست.
خوشحال می شویم که باز هم با نظرات خواندنی تان خوشحال [تر] مان کنید.

-در کلبه ی ما رونق اگر نیست، صفا هست!.
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۴ گرافیست ارشد
بسیار عالی ، سپاس ، این کتاب ها رو خودتون دارید ؟؟

(( راستی دوست داشتید وبلاگ ما رو هم دنبال کنید ، سپاس ))
پاسخ:
سلام و درود بر شما.
[فکر کردیم که به دست فراموشی سپرده شده ایم "ارشدِ گرامی.]
خواهش می کنم؛ لطف دارید.
چطور؟. من تا به حال کتب را به صورت فیزیکی تهیه کرده و سپس آن را نقد و معرفی کرده ام.
در ضمن، با کمال میل دنبال شده اید.
متشکرم منباب زمانی که برای مطالعه و بالاخص کتابخوانی قائل می شوید.

"پاینده باشید".
ممنون از معرفی کتاب
واقعاً نویسندش بیماری اعتیاد داره؟
پاسخ:
درود بر شما.
خواهش می کنم؛ امیدوارم که مفید فایده بوده باشد.
نویسنده ی معرفی- نقدی که من باشم؛ به اعتیاد معتقد و دچار هست. اما نویسنده ی کتابی که به آن اشاره شده "هرگز"!.
البته چنانکه در معرفی نقدهای پیشین خدمت خوانندگان عزیز و گرامی عرض کرده ام، این اعتیاد یک جور شیدایی و یک نوع مانیایِ مزمن و صعب است؛ به کتاب. نه چیزی غیر از آن  :)  .
به هر جهت، مسرور و خوش وقتم از اینکه زمانی را برای مطالعه صرف و احیانا کتابنویس را برای آن برگزیده اید.
و، نکات را ریز به ریز خوانده و کنجکاو و بیمناک شده اید. 

"پاینده باشید".
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۲ گرافیست ارشد
خخخخ ، احسنت ، سپاس ...
پاسخ:
خواهش می کنم.
سلام دوست عزیز اگه وقت داشتی ب وبم سر بزن و اگه دوست داشتی دنبال کن:)
پاسخ:
سلام و درود بر شما، عزیزِ گرامی.
با کمال میل و افتخار دنبال شده اید.
اما توصیه می کنم، فکر احوالات آن دسته از عزیزانی که [مثل بنده] در آنی غالب تهی می کنند هم باشید.

پاینده باشید برادر.
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۶ دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍😊😞
چه وبلاگ جالبی دارید حتما بعد امتحانات سرم میزنم کامل بخونم 
ممنون نظر گذاشته بودید 
پاسخ:
سلام بر شما.
عقیده ای که داشته و آن را ابراز نموده اید بی شک، نظرِ لطف و مرحمت و مهربانی شماست.
قطعا نظردهی و بازدید های شما در استمرار و ادامه ی کارِ "کتابنویس" نقشی اساسی و قابل توجه خواهد داشت.
[شما، چراغ های این رسانه ی خاموش، بی صدا و خصوصی هستید؛ اگر نباشید، راهی برای روشنایی نیست].

پاینده باشید، و موفق...
سلاااام بر همه


یکمی باهاتون حرف داریم....

درباره ی محفل قرآنی مون...

منتظریم
تشریف بیارید اینجا: 
http://azf06.blog.ir/post/1246
پاسخ:
سلام و درود بر شما.
عمل سازنده و مثبتی را بنیان گذاشته و شروع کرده اید.

«و من الله توفیق...»

موفق و موید باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی