k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

- مولانا

k£Եαßη£ʋĪʂ
بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجموعه داستان» ثبت شده است

۲۴ اسفند۱۱:۲۲


 

دیوانه های دوست داشتنی- سلمان نظافت یزدی؛جلال حاجی زاده


« سعید: این شیرینیا مزۀ کهنگی نمی ده؟.
   سلمان: مزۀ کهنگی نمی ده؛ بوی کهنگی می ده!
   قاسم: چه توقعاتی دارین! آدمام بعد چَن وقت بوی کهنگی می گیرن، چه برسه به شیرینی!
   جلال: بچه که بودم شکلاتا و آبنباتایی که بی بیم از گوشۀ چادرش بهم می داد همین بو رو داشت
   یه کهنگی دوست داشتنی.
   سلمان: بعضی از کهنگیا خوبه، مث کهنگی رفاقت.»
- (متن پشت جلد).

ROHAM | ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۲
۱۹ اسفند۲۰:۲۷



وقتی کلاغ ها می رقصند-مریم فرهادی

 

«حالا می شد واقعیت او را دید.لمیده بود روی پتوی جمع شده و سیگار نصفه نیمه ای لای دست هایش می سوخت،خیره شده بود به جایی روی زمین،حالا با این پیراهن می شد بدن زنانه اش را دید و شکم برآمده اش را.اول شک کردم اما بعد که چشمم افتاد به دست هایش که بدون دستکش بود مطمئن شدم،دست هایش مردانه نبود.»
(بخشی از داستان مولکان یک چشم.)/ص 17/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۲۷
۱۹ اسفند۲۰:۱۱

 

برای سایه ام می گویم از فروزنده عدالت


«تصویر چهره اش را می کشیدم، چشم ها به رنگ ماش، بینی قلمی، دهان کوچک، گونه های استخوانی...او نمی شد!
همه را پاک کرده دوباره از اول، یک چیزی در آن میان کم بود.
تصویر را دوباره کشیدم، همه ی تلاشم مثل این بود که نقاشی ام مثل چهره ی او باشد مثل خودِ خود او، اما نمی شد.تصویر را با
دست عقب بردم، جلو آوردم.همه چیز بود به جز یک چیز...برق چشمانش نبود.همان ها که با دیدنم صورتش را روشن می کرد
و لب هایش را به خنده باز می کرد.»
(از داستان قلمدان مردی که دیگر نیست.)/ص 35/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۱
۱۹ اسفند۱۹:۵۲



دنیا درآغوش من است-میثم نبی
 

«همان موقع های سال بود که آن خبر به گوشمان رسید.بابا جون در آن سوی آب ها دوباره زن گرفته بود.زنی آلمانی که دوتا بچه هم داشت.این چنین وقتی بود.اوایل بهار.فرشته ای را که زیر بالش هایمان ستاره می گذاشت صدا زده بودی.نه برای اینکه لباس ملکه ای زیبا را تنت کند که حالا شاهزاده ای بپسندد یا نپسندد.حتی آن روز آخر هم که نسخه ی خانوم جان را از داروخانه خریدیم رازت را به من نگفتی.ستاره هایت هفت تا شد و با هفت قرص رفتی که برای همیشه سیندرلای سرزمین ستاره ها بشوی.»
( از متن داستان سارای سرزمین دور.)/ص83/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۲
۱۸ اسفند۲۲:۳۴



 

مرگ خاموش آقای نویسنده-امیر پروسنان

« آقای نویسنده هم یکی بود مثل همه.کسی که آخر شب ها سیگارش را می کشید و سرش گرم بود و گاهی چیزی می نوشت و می داد به این ور و آن ور که چاپ کنند و شندرغاز کف دستش بگذارند تا اموراتش بگذرد.اصلا هم کلاه کج به سبک نویسنده ها روی سرش نمی گذاشت و مدام توی کافه ها پرسه نمی زد...»
(بخشی از داستان مرگ خاموش آقای نویسند
ه.)/ص 101/

ROHAM | ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۴