k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

k£Եαßη£ʋĪʂ

کتابنویس: کتاب بخون؛ کتاب بنویس . . .

همچو کتابی ست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را

- مولانا

k£Եαßη£ʋĪʂ
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانی» ثبت شده است

۱۴ خرداد۲۰:۱۸




قصه هایی از برف و هندوانه - محمود افشاری



«هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی رخ داده است. ابری سیاه و سترون بر فراز شهر بود و هوا چنان رو به سردی می رفت که تا یک ساعت دیگر بخار پشت شیشه ها یخ بست. چاره ای نداشتیم جز آن که پای تلویزیون بنشینیم و اخبار را از قاب شیشه ای دنبال کنیم، اما هیچ کس توضیحی منطقی برای این رویداد غیرمنتظره نداشت. تنها چیزی که همه بر سر آن توافق داشتند این بود که آن روز صبح مثل همیشه خورشید طلوع نکرده است! شب سی ام آذر ماه هنوز تمام نشده بود که برنامه های رادیو و تلویزیون هم قطع شدند...»
(بخشی از داستان به رنگ هندوانه)/ص63/

ROHAM | ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۸
۰۸ خرداد۲۳:۱۳



 

کوتاه، مثل زندگی(داستانک های دلنشین)- طاهره درویش


«......... می خواست سایبان و تکیه گاه زندگی او باشه، اما اونقدر خودش رو پایین آورد و او رو بالا برد که دیگه فاصله ها فرصتی ندادن تا هر کدوم، همدیگه رو ببینن!
حیف! دیر دونست که عشق، خواری نیست.» ( متن کامل از داستان دوستی.)/ص11/

ROHAM | ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۳
۰۴ خرداد۱۳:۵۹



 

حرفه ی من خواب دیدن است - فاطمه زارعی


«می گوید، شنیده ای پسر فلانی، که نابغه بود و برای تحصیل به خارج از کشور رفته بود، به محض برگشتن تصادف کرد و مُرد. می گویم همان پسری را می گویی که قوزی بود و سال ها قبل او را به آسایشگاه روانی فرستاده بودند و اخیرا آسایشگاه جوابش کرده بود؟
او تصادف نکرد. روزی که به خانه برگشت از بالای پشت بام پرتش کردند پایین.»
(بخشی از داستان  سر و کله ی قوزی دوباره پیدا می شود.)/ص49/

ROHAM | ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۹
۰۱ فروردين۱۷:۲۱



 

میمون شیناگاوا-هاروکی موراکامی


«گاهی وقت ها در بیاد آوردن اسم اش مشکل داشت. معمولا این اتفاق زمانی می افتاد که به طور غیرمنتظره اسمش را می پرسیدند. مثلا وقتی در یک بوتیک می خواست آستین لباس هایش عوض شود، وقتی خانم فروشنده از او می پرسید: "اسمتان چیست؟" یکباره ذهنش خالی میشد. تنها چیزی که آن لحظه به ذهن اش می رسید، این بود که گواهینامه رانندگیش را برای یافتن اسم اش بیرون بیاورد و این برای کسی که با او در حال حرف زدن بود، بسیار عجیب بنظر می رسید. حتا اگر پشت تلفن هم این اتفاق می افتاد، سکوت ناشیانه ای که او برای وارسی کیف اش بوجود می آورد، برای کسی که آن طرف خط بود، عادی به نظر نمی آمد.» /ص5/

ROHAM | ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۱
۲۸ اسفند۱۰:۳۲




کینو-هاروکی موراکامی
 

«مرد همیشه روی دورترین صندلی از صندوق می نشست. وقتی کاری نداشت به آن بار می رفت و حالا تقریبا همیشه بیکار بود. بار اغلب خلوت بود و آن صندلی، رنگ و رو رفته ترین و ناراحت ترین صندلی بار بود...کینو اولین روزی که مرد به بار آمد را در ذهنش تداعی کرد. بلافاصله ظاهرش مورد توجه کینو قرار گرفت. سر تراشیده ای که به آبی می زد، شانه های پهن، اشتیاق و گرما در چشمانش، گونه های برجسته و پیشانی بلند. به نظر سی ساله می آمد و حتی در روزهای غیربارانی، بارانی بلند خاکستری می پوشید.»/ص5/

ROHAM | ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۳۲
۱۹ اسفند۲۰:۲۷



وقتی کلاغ ها می رقصند-مریم فرهادی

 

«حالا می شد واقعیت او را دید.لمیده بود روی پتوی جمع شده و سیگار نصفه نیمه ای لای دست هایش می سوخت،خیره شده بود به جایی روی زمین،حالا با این پیراهن می شد بدن زنانه اش را دید و شکم برآمده اش را.اول شک کردم اما بعد که چشمم افتاد به دست هایش که بدون دستکش بود مطمئن شدم،دست هایش مردانه نبود.»
(بخشی از داستان مولکان یک چشم.)/ص 17/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۲۷
۱۹ اسفند۲۰:۱۱

 

برای سایه ام می گویم از فروزنده عدالت


«تصویر چهره اش را می کشیدم، چشم ها به رنگ ماش، بینی قلمی، دهان کوچک، گونه های استخوانی...او نمی شد!
همه را پاک کرده دوباره از اول، یک چیزی در آن میان کم بود.
تصویر را دوباره کشیدم، همه ی تلاشم مثل این بود که نقاشی ام مثل چهره ی او باشد مثل خودِ خود او، اما نمی شد.تصویر را با
دست عقب بردم، جلو آوردم.همه چیز بود به جز یک چیز...برق چشمانش نبود.همان ها که با دیدنم صورتش را روشن می کرد
و لب هایش را به خنده باز می کرد.»
(از داستان قلمدان مردی که دیگر نیست.)/ص 35/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۱
۱۹ اسفند۱۹:۵۲



دنیا درآغوش من است-میثم نبی
 

«همان موقع های سال بود که آن خبر به گوشمان رسید.بابا جون در آن سوی آب ها دوباره زن گرفته بود.زنی آلمانی که دوتا بچه هم داشت.این چنین وقتی بود.اوایل بهار.فرشته ای را که زیر بالش هایمان ستاره می گذاشت صدا زده بودی.نه برای اینکه لباس ملکه ای زیبا را تنت کند که حالا شاهزاده ای بپسندد یا نپسندد.حتی آن روز آخر هم که نسخه ی خانوم جان را از داروخانه خریدیم رازت را به من نگفتی.ستاره هایت هفت تا شد و با هفت قرص رفتی که برای همیشه سیندرلای سرزمین ستاره ها بشوی.»
( از متن داستان سارای سرزمین دور.)/ص83/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۲
۱۹ اسفند۱۹:۱۷



 تارِ مو- سعید بردستانی

«وقتی آدم جایی برای رفتن ندارد، کجا می رود؟ من هم جایی نداشتم که بروم.
دویدن خیلی زود خسته ام کرد. بی هدف راه می رفتم و به آدم هایی نگاه می کردم که از کنارم با عجله می گذشتند و وقتی برای فکر کردن نداشتند.حواسشان به سردی هوا بود،به بغل دستی شان،به چیزی که درباره اش حرف می زدند،به لیزی کف پیاده رو،و بیشتر از همه به روزهای آینده.»/ص 61/

ROHAM | ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۷
۱۸ اسفند۲۲:۳۴



 

مرگ خاموش آقای نویسنده-امیر پروسنان

« آقای نویسنده هم یکی بود مثل همه.کسی که آخر شب ها سیگارش را می کشید و سرش گرم بود و گاهی چیزی می نوشت و می داد به این ور و آن ور که چاپ کنند و شندرغاز کف دستش بگذارند تا اموراتش بگذرد.اصلا هم کلاه کج به سبک نویسنده ها روی سرش نمی گذاشت و مدام توی کافه ها پرسه نمی زد...»
(بخشی از داستان مرگ خاموش آقای نویسند
ه.)/ص 101/

ROHAM | ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۴